..............................

ایکاش میشد زودتر بهار بیاید تا شاید سنگینی غم این زمستان بگذرد.

بعضی وقتها میخواهم به دوستانم کمک کنم ولی اینقدر سهل انگارانه اقداماتی انجام میدهم که نه تنها باری از دوش دوستانم برنمی دارم بلکه باری بزرگتر از قبل نیز بدان اضافه میکنم و من می مانم و یک دنیا پشیمانی که ای کاش کمی عاقلانه تر تصمیم میگرفتم.

بیاد داستان دوران دبستان مرغابی و لاک پشت : لعنت بر دهانی که بی موقعه باز شود. 

دلتنگی

سلام

   چندی است که دست و دلمان به نوشتن نمی آید البته دوست داریم که بنویسیم ولی نمی شود اینجا نوشت.نمی دانم چرا این روزها پشت سر هم خبرهای بد میرسد چه از نزدیکان و چه از دوستانمان و فقط از خداوند متعال خواستار صبری دوچندان هستیم اول برای خودمان و بعد برای دیگران چرا که گاهی تاب و تحملمان به پایان می رسد.

گاهی با خود میگویم زندگی تاس خوب آوردن نیست بلکه تاس بد رو خوب بازی کردنه است.

تا شاید کمی آرام شویم.  

عشق چیست؟  2

عشق یعنی زشتی زیبا شده

عشق یعنی گنگی گویا شده

عشق یعنی مهربانی در عمل

خلق کیفیت به کندوی عسل

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش

 

ادامه نوشته

عشق چیست؟

این را تقدیم میکنم به بهترین عشقم :

ای که می پرسی نشان عشق چیست؟

عشق چیزی جز طهور مهر نیست!

عشق یعنی مهر بی چون و چرا

عشق یعنی کوشش بی ادعا

عشق یعنی مهر بی اما و اگر

عشق یعنی رفتن با پای سر

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست

عشق یعنی جان من قربان اوست

عشق یعنی خواندن از چشمان او

حرف های دل. بدون گفتگو

عشق یعنی عاشق بی زحمتی

عشق یعنی بوسه ی بی شهوتی

عشق یعنی دشت گلکاری شده

در کویر چشمه ای جاری شده

یک شقایق در میان دشت خار

باور امکان با یک گل بهار

در عشق یعنی روح را آراستن

بی شمار افتادن و برخاستن

 

ادامه دارد .....

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن
عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر
زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

داستاني شيرين با پاياني تلخ

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟
پسر: آره عزیز دلم
دختر: منتظرم میمونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند
تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند
پسر: منتظرت میمونم عشقم
دختر: خیلی دوستت دارم......
پسر: عاشقتم عزیزم............

بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد
به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد
پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی
دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت
پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به
او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک
از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟
چرا به من کسی چیزی نگفته بود
و بی امان گریه میکرد

دانه باشيم نه سيب

در ميان هر سيب دانه ها محدود است،

در دل هر دانه ها سيبها نا محدود....

چيستانيست عجيب!!!

دانه باشيم نه سيب.....

ّّپ ن پ سری اول

سلام

دیدم هوا برفی و سوز سردی هم داره تصمیم گرفتم کمی مطالب خنده دار بذارم شاید بتونم کمی سردی هوا رو با خنده ی دوستان گرم کنم .

پ ن پ

لپ تاپ رو پامه دارم باهاش کار میکنم بابام اومده تو اتاقم میگه لپ تاپت روشنه ؟ میگم پَـــ نَ پَـــ رو زمین داشت گریه میکرد گذاشتمش رو دلم آروم بگیره بعد بش میگم کاری داری باش مگه ؟ میگه پَـــ نَ پَـــــ صدا گریه اش تا تو اتاق من میومد اومدم بهت بگم گناه داره بغلش کن.

 بابام با چکش به جای میخ زده به دستم از درد دو متر رفتم آسمون اومدم پایین ...

تازه میپرسه خورد به دستت؟

پَـــ نَ پَـــ یاد گل خداداد عزیزی به استرالیا افتادم، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، عجب گلی بود

 رفتم مرغ فروشی به فروشنده میگم بال دارین، میگه بال مرغ؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ بال هواپیما، چندتا کوچه پایین تر سقوط کردیم میخوام درستش کنم.

 دوستم پشت چراغ به ماشین بغلی گفت خانوم میشه شمارتونو داشته باشم ؟

دختره شصتشو بلند کرد ،بعد رفیقم میگه به نظرت بهم بیلاخ داد؟

گفتم پَـــ نَ پَــــ پیشنهادت خیلی قشنگ بود داره لایک میکنه

 پشه نشسته رو پام داره خونمو می خوره , دستم رو بردم بالا بزنمش یهو داداشم میگه اااا می خوای بکشیش؟! پَـــ نَ پـَـَـ خونش رو خورده می خوام بزنم پشتش آروغ بزنه ببرم بخوابونمش !!

 تو بیابون داد زدم خدا،صدامو میشنوی؟یه نور از آسمون اومد پایین گفت: پـَــــــــ نَ پَــــــــ نشستم با ابی چای مینوشم.

(منو داداشم دو قلوییم)در حال قدم زدن بودیم داداشم چند متر جلوتر از من راه میرفت یارو اول داداشمو دید اومد جلوتر منو دید, رنگش پرید برگشت گفت دو قلویید گفتم:پـَـــ نَ پـَـــ اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیك تر است.

میگن کریستف کلمب وقتی رسید به امریکا سرش رو از پنجره کشتی کرد بیرون از یه سرخ پوست پرسید داداش اینجا آمریکاست؟
سرخ پوسته گفت پَـــ نَ پَـــ ژاپونه ما هم چون شلوار پامون نیست از خجالت قرمز شدیم!