خدواندا

ماهيان از تلاطم دريا به خدا شكايت بردند و چون دريا آرام شد خود را اسير تور صيادان يافتند!!! تلاطم هاي زندگي حكمتي الهي است، پس از خدا بخواهيم قلبمان آرام باشد نه درياي پيرامون.

تبرزن

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !

من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...
... مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..
---
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
تا مطمئن نشدی،احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن،خشک می شود !!!