سحر نزديك است

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
 
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
 
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
 
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
 
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
 
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
 
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
 
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....

مملکت داریما ....

دیشب پس از ملاقاتی دلنشین و البته بسیار عالی با دوستانی عزیزتر از جان به خانه برگشتم و اتفاقی مطلبی در روزنامه دیدم که هر چه کردم هضم کنم نتوانستم با خود تصمیم گرفتم فردای روز بعد این را بنویسم تا دیگران هم بدانند که بر مردم ما چه میگذرد.  همه ما خوب می دانیم که چند سالیست (۶-۷) از راه اندازی شهربازی پارک ارم ۲ میگذرد و مردم بسیاری نیز در این مدت از آن استفاده کرده اند و می کنند اما دیشب مطلبی خواندم در صفحه ای ۴ یکی از روزنامه های کثیر الاانتشار از قول مدیرکل استاندارد تهران نوشته بود که قرار است این شهربازی پلمب شود و به نظر شما دلیل آن چه می تواند باشد  بله واقعیتی تلخ و باور نکردنی غیر استاندارد بودن امکانات تفریحی آن که البته این مسئله باعث شد من چند بار این متن رو کامل بخونم و باور نمی کردم ولی در ادامه متن چاپ شده هم تاکید کرده که از ۲۲ وسیله ای بازی فقط ۲ دستگاه آن استاندارد است و الباقی غیر استاندارد است. براستی که این دوستان تاکنون خواب بوده اند یا اینکه ........ 

دیدگاه ما

 روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد.

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!