شهر من

من در شهری زندگی می کنم که یکی از معروف ترین سمفونی های موزارت را روی دنده عقب وانت می گذارند

شهری که در متن یک موسیقی جیغ می زنند و آتوتیون می کنند و مجاز می شوند

که بفروشند و مردم گوش می دهند و لذت می برند

شهری که روانشناس هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته اند

شهری که هنوز پیکان 56 را ترجیح می دهند

شهری که در جدول های روزنامه ها و مجله ها سوال این است : بی دینی(7حرفی) و جواب می شود : سکولاری

شهری که می گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت می

زنند و غیبت می کنند و به قولی گوشت برادر

مرده خود را با ولع می خورند

شهری که نظامی اش شهردار می شود

مهندس برقش تاکسی دارد

وزیر امور خارجه اش انگلیسی را با لهجه لری حرف می زند

آدمها از دیدن پلیس می ترسند

شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می باشد

شهری که در دانشگاهش فقط این را یادت می دهند

که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش بیاید

شهری که ملت رسانه ای دارد اما رسانه ملی ندارد

شهری که زبانش "پارسی"است اما می گویند "فارسی" چون زبان عربها "پ" ندارد

شهری که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم ، و تو هوای من را ، اما نه به معنی حمایت به این معنی که

هیچ کدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم

شهری که عبدالمالک ریگی را از هوا پایین می کشند

اما دزدان چند مجسمه را نمی توانند پیدا کنند

شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی

شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می بازد

شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد

شهری که همه فکر می کنند فقط خودشان می فهمند

شهری که مرگ بر آمریکا می گویند

ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند

شهری که همه مشکل را در کس دیگر می جویند

شهری که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در آن مردم

من

من ترانه می سرایم

تو ترانه می نوازی

در ترانه های من اشك است و بی قراری 

یك بغل از ارزوهای محالی...

تا ابد چشم انتظاری...

فکر پایان و جدایی...

ترسم از این است که شاید

در نگاهت من بیابم ردی از یک بی وفایی...

 

من ترانه می سرایم

در ترانه هایم اما

 گاه گاه ازباتو بودن می سرایم

از نگاهت می سرایم

از صدایت می سرایم

گاه گاه حس می کنم من

ازجدایی ها سرودن باطل است

مینویسم با تو هستم

با تو بودن می سرایم

افتاب و ماهتاب هم از برایم

یک ترانه می نوازند....

 

من ترانه می سرایم

تو ترانه می نوازی

در ترانه های تو

من نمی دانم...نمی دانم...

چه سوزیست....

من نمی دانم چه لحنیست...

کاینچنین ارام و ساکت اشک میریزم

با صدای سازت اما من

 تمام هستی ام را می سرایم

زندگی را می رهانم

عشق را می پرورانم...

 

من برای تو ترانه می سرایم

تو فقط اما ترانه می نوازی.....

مجنونم

یک شب مجنون نمازش را شکست                                  بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق، آنشب مست مستش کرده بود                                  فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او                                            پرزلیلا شد دل پرآه او

گفت: یارب! از چه خوارم کرده ای                                  برصلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا رابه دستم داده ای                                          وندرین بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزینی                                         دردم ار لیلاست، آنم میزنی

خسته ام زین عشق، دلخونم مکن                                 من که مجنونم، تومجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگرنیستم                                       این تو و لیلای تو....من نیستم

گفت: ای دیوانه! لیلایت منم                                      در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها باجور لیلا ساختی                                            من کنارت بوده ام نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم                                           صد قمارعشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد                                             گفتم عاقل میشوی، اما نشد
 
سوختم در حسرت یک یا ربت                                 غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب اورا صدا کردی ولی                               دیدم امشب با منی گفتم بلی!!!

مطمئن بودم به من سرمیزنی                                         به حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود                              درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم                               صد چو لیلا کشته در راهت کنم.....

آموزنده

تا وقتی که قلب عریان کسی را ندیدی،بدن عریان خود را در اختیارش قرار نده

هیچگاه چشمانت برای کسی که معنای نگاهت را نمی فهمد گریان نکن

به او بگو بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوستت دارم چرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز

عاشق واقعي

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…

موعد عروسی فرا رسید...

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود !  

همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

آزادي

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم

زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه

زیست و آزادانه مرد.

شريعتي بزرگ

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

دکتر علی شریعتی

چه ميكند اين خدا

عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، همان يك لحظه اول
كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان ،جهان را با همه زيبايي وزشتي
به روي يكديگر ويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صد ها گرسنه ، چند برخي گرم عيش و نوش مي ديدم ، نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم
بر لب پيمانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان ، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين
زمين و آ سمان را واژ گون مستانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد ! اگرمن جاي او بودم
به طاعت مي پذيرفتم ، نه از تهر استغفار اين بيدادگر ها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نما يان ، سجده ي صد دانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را
كو به كو آواره و ديوانه مي كردم.
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سرا پاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، به عرش كبريايي
با همه صبر خدايي ، تا كه مي ديدم عزيز نابجايي گرديده ، خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را ، وارونه بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه ي اين علم سوز مردم كش ، به جز انديشه عشق و وفا
معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد ! چرا من جاي او با شم ؟
همين بهت ، كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تمام زشت كاري هاي
اين مخلوق را دارد !
وگرنه من به جاي او بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد

زن

 

یک ایده می تونه زندگی ما رو تغییر بده 

ولی یه زن میتونه ایده ما رو تغییر بده

درد دل

 واي از آن روز كه آهي بكشم

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز، همین آه، تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

ايران

گــا  "

در گذشته های دور در دامنه جنوبی البرز دهکده ای به نام " گــا  "وجود داشته است

که امروزه به کلان شهر بسیار بزرگی تبدیل شده است.

 جغرافیای پهناور  گــا  از غرب به سلسله جبال البرز، از شرق به کویر لوت ، از جنوب

به حواشی خلیج فارس و از شمال به دریای خزر میرسد

 روزانه عده ي زيادي از اين منطقه ي باستاني ديدن مي کنند چرا که گــا جاذبه های

توریستی ، اقتصادی ، اجتماعی و جنسی فراوان دارد،  که هر روز ميليون ها ت

وريست را  به اين منطقه مي کشاند برخي از مورخان عقيده دارند که اولين قوم از ا

قوام آريايي در اين دهکده  سکنی گزیدند و میراث بسیار عظیمی رادر اختیار آیندگــان

این مرز و بوم بر جای گذارده اند .

ازين روست که مي گويند به "گــا" بودن ايرانيان ريشه ي تاريخي دارد . 

عده ي زيادي از گردشگران با اشتیاق و  تنهايي به  گــا ميروند و عده ای دیگر به طور

جمعي و با هماهنگی از سوی نهادی و سازمانی  و یا  بنا به درخواست همسر و یا 

یک دوست عزیز. 

رفتن به گــا هرگز سخت نيست ، چرا که ما ایرانیان  اصالتا با آن زاده شده ايم و

ریشه آبا و اجدادی همواره ما را به سوی این مکان شریف می کشاند

 مسير رفتن به  گــا  بسيار صاف و هموار است، اما مسير بازگشت آن بسيار پر پيچ و

خم بوده و هر کسي قادر به پيمودن آن نیست . به همين دليل اکثر افراد پس از به

گــا رفتن ، در همين منطقه ساکن شده و تلاشي در جهت بازگشت نمی کنند .    با

این حال بليط هاي مسير به گــا رفت بسيار ارزان و به وفور یافت میشود .

در گذشته به دليل مرکزيت"  گــا " هر کس قصد داشت از شهري به شهر ديگر برود

بايد ابتدا به گــا مي رفت سپس از آنجا به مقصد مورد نظر عزيمت مي نمود

حتی در اعصار گذشته جاده ای ابریشمین جهت به گــا رفتن احداث شده بود که با

حمله اسکندر و به گــا رفتن او، این جاده از رونق افتاد ، اما با گذشت زمان  و رشد

صنعت و تکنولوژي و توجه ويژه به اين منطقه ی توريستي ،رفته رفته امکانات رفت و

آمد به گــا  و همچنين شرايط اسکان در اين منطقه مجددا فراهم شد .  به طوري که

روزانه هزاران نفر به  گــا ميروند هم اکنون با تلاش بی دریغ مسئولین ، شما ميتوانيد

از هر نقطه ي ايران که اراده کنيد در عرض مدت کمتر از پنج دقيقه به گــا برويد

 با امکانات و شرایط  ویژه ای که در این منطقه فراهم شده :

 هر کس ميخواهد خانه بخرد به گــا مي رود تا پول خريد خانه را بدست بياورد

هر کس قصد تحصيل دارد به گــا مي رود تا در امتحان و کنکور ورودي دانشگــاه ها

پذيرفته شود

حتی دانشجوياني هم که در دانشگــاه هاي شهر هاي ديگر زندگي مي کنند گــاهي

براي تهيه مطالب و جزوات و منابع و يا پيدا کردن يک استاد درست و حسابي به گــا

مي روند

 از آنجايي که  گــا  تبلور آزادی بیان است، همه ي نويسندگــان به گــا مي روند

در این سرزمین هیچ تبعیضی و جود ندارد و همگــان از زن و مرد و فقیر و غنی به

سادگی به گــا میروند، البته جهت حمایت از قشر آسیب تسهیلاتی فراهم  شده تا

فقرا به سادگی و بدون دردسر به گــا روند که این هم نشانه ای از عدالت در این

سرزمین است .

آموزش و پرورش شرايط مدارس را طوري طراحي کرده که فضای آن همواره اتمسفر 

و حال و هواي گــا را تداعی کند و کودکان و نوجوانان وقتي به مدرسه ميروند به گــا

رفتن را به طور نمادين تجربه کنند. در واقع  با تمهید چنين مدارسي معلمان و دانش

آموزان به همراه والدينشان گویی هر روز  به گــا ميروند، که این هم نشانه پیشرفت

علم در این سرزمین است.

 از ساليان دور و از زمان رضا خان  کليه ي سربازان 24 ماه خدمت خود را به گــا رفته

اند

اين بدان سبب است که کليه ي مردان هم مانند زنان در طول زندگيشان حداقل يک

بار را به گــا رفته باشند

 اما در باره  دختران بالغي که دوران تحصيلات اوليه را با موفقيت مي گذرانند توضيح

خاصي داده  نمي شود

 چرا که دختران از عنفوان بلوغ در حسرت رفتن به گــا روز ها را سپری می کنند و

اشتياق دختران در عزیمت به گــا  چنان است که  روز هاي خوش ماه عسل را

همواره به گــا مي روند

شعر اخوان

"نا گه غروب كدامين ستاره؟"،اخوان ثالث

 


با آنكه شب شهر را ديرگاهي ست
با ابرها و نفس دودهايش
تاريك و سرد و مه آلود كرده ست

و سايه ها را ربوده ست و نابود كرده ست
من با فسوني كه جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سايه ام را
با سايه ي خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
اينجا و انجا گذشتم

هر جا كه من گفتم ، آمد
در كوچه پسكوچه هاي قديمي
ميخانه هاي شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترك ، ترسا ، كليمي
اغلب چو تب مهربان و صميمي
ميخانه هاي غم آلود
با سقف كوتاه و ضربي
و روشنيهاي گم گشته در دود
و پيخوانهاي پر چرك و چربي

هر جا كه من گفتم ، آمد
اين گوشه آن گوشه ي شب
هر جا كه من رفتم آمد
او ديد من نيز ديدم

مرد و زني را كه آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان مي چميدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ايشان
حتي بگو باد دامان ايشان
مي شد نهيبي كه بي شك
انگار گردنده چرخ زمان را
اين پير پر حسرت بي امان را
از كار و گردش مي انداخت ، مغلوب مي كرد
و پيري و مرگ را در كمينگاه شومي كه دارند
نوميده و مرعوب مي كرد
در چار چار زمستان

من ديديم او نيز مي ديد
آن ژنده پوش جوان را كه ناگاه
صرع دروغينش از پا درانداخت
يك چند نقش زمين بود
آنگاه
غلت دروغينش افكند در جوي
جويي كه لاي و لجنهاي آن راستين بود
و آنگاه ديديم با شرم و وحشت
خون ، راستي خون گلگون
خوني كه از گوشه ي ابروي مرد
لاي و لجن را به جاي خدا و خداوند
آلوده ي وحشت و شرم مي كرد
در جوي چون كفچه مار مهيبي
نفت غليظ و سياهي روانبود
مي برد و مي برد و مي برد
آن پاره هاي جگر ، تكه هاي دلم را
وز چشم من دور مي كرد و مي خورد
مانند زنجيره ي كاروانهاي كشتي
كاندر شفقها ،‌فلقها
در آبهاي جنوبي
از شط به دريا خرامند و از ديد گه دور گردند
دريا خوردشان و سمتور گردند

و نيز ديديم با هم ، چگونه
جن از تن مرد آهسته بيرون مي آمد
و آن رهروان را كه يك لحظه مي ايستادند
يا با نگاهي بر او مي گذشتند
يا سكه اي بر زمين مي نهادند
ديديم و با هم شنيديم
آن مرد كي را كه مي گفت و مي رفت : اين بازي اوست

و آن ديگر را كه مي رفت و مي گفت : اين كار هر روزي اوست
دو لابه هاي سگي را سگي زرد
كه جلد مي رفت ،‌ مي ايستاد و دوان بود
و لقمه اي پيش آن سگ مي افكند
ناگه دهان دري باز چون لقمه او را فرو برد
ما هم شنيديم كان بوي دلخواه گم شد
و آمد به جايش يكي بوي دشمن

و آنگاه ديديم از آن سگ
خشم و خروش و هجويمي كه گفتي
بر تيره شب چيره شد بامداد طلايي
اما نه ، سگ خشمگين مانده پايين
و بر درخت ست آن گربه ي تيره ي گل باقلايي
شب خسته بود از درنگ سياهش

من سايه ام را به ميخانه بردم
هي ريختم خورد ،‌ هي ريخت خوردم
خود را به آن لحظه ي عالي خوب و خالي سپردم
با هم شنيديم و ديديم
ميخواره ها و سيه مستها را
و جامهايي كه مي خورد بر هم
و شيشه هايي كه پر بود و مي ماند خالي
و چشم ها را و حيراني دستها را

ديديم و با هم شنيديم
آن مست شوريده سر را كه آواز مي خواند
و آن را كه چون كودكان گريه مي كرد
يا آنكه يك بيت مشهور و بد را
مي خواند و هي باز مي خواند
و آن يك كه چون هق هق گريه قهقاه مي زد

مي گفت : اي دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسي ندارد سري كه بريده ست
آخر مگر نه ، مگر نه
در كوچه ي عاشقان گشته ام من ؟
و آنگاه خاموش مي ماند يا آه مي زد

با جرعه و جامهاي پياپي
من سايه ام را چو خود مست كردم
همراه آن لحظه هاي گريزان
از كوچه پسكوچه ها بازگشتم
با سايه ي خسته و مستم ، افتان و خيزان
مستيم ، مسيتم ، مستيم
مستيم و دانيم هستيم

اي همچو من بر زمين اوفتاده
برخيز ، شب دير گاهست ، برخيز
ديگر نه دست و نه ديوار
ديگر نه ديوار نه دست
ديگر نه پاي و نه رفتار
تنها تويي با من اي خوبتر تكيه گاهم
چشمم ، چراغم ، پناهم
من بي تو از خود نشاني نبينم
تنهاتر از هر چه تنها
همداستاني نبينم
با من بمان اي تو خوب ، اي بيگانه
برخيز ، برخيز ، برخيز
با من بيا اي تو از خود گريزان
من بي تو گم مي كنم راه خانه
با من سخن سر كن اي ساكت پرفسانه
آيينه بي كرانه
مي ترسم اي سايه مي ترسم اي دوست
مي پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرين و خشم كدامين سگ صرعي مست
اين ظلمت غرق خون و لجن را
چونين پر از هول و تشويش كرده ست ؟
ايكاش مي شد بدانيم
ناگه غروب كدامين ستاره
ژرفاي شب را چنين بيش كرده ست ؟
هشدار اي سايه ره تيره تر شد
ديگر نه دست و نه ديوار
ديگر نه ديوار نه دوست
ديگر به من تكيه كن ، اي من ، اي دوست ، اما

هشدار كاينسو كمينگاه وحشت
و آنسو هيولاي هول است
وز هيچيك هيچ مهري نه بر ما
اي سايه ، ناگه دلم ريخت ، افسرد
ايكاش مي شد بدانيم
نا گه كدامين ستاره فرو مرد؟

 

 

 

شعر

آخرِ بازی ،احمد شاملو

 

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سارِ ترانه‌هایِ بی‌هنگامِ خويش.
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدایِ پا.

سربازان
شکسته گذشتند،

خسته
بر اسبانِ تشريح،
و لتّه‌هایِ بی‌رنگِ غروری
نگون‌سار

بر نيزه‌های‌ِشان.


تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرين‌ات می‌کند؟


تو را چه سود از باغ و درخت

که با ياس‌ها
به داس سخن‌گفته‌ای.


آن‌جا که قدم برنهاده‌باشی


گياه
از رُستن تن‌می‌زند

چرا که تو


تقوایِ خاک و آب را
هرگز

باورنداشتی.


فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌یِ روسبيان
بازمی‌آمدند.

باش تا نفرينِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سياه‌پوش
ــ داغدارانِ زيباترينِ فرزندانِ آفتاب و بادــ

هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!

لندن، ۲۶ دیِ ۱۳۵۷

آخه چرا

                      چرا آخه چرا ؟!

چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟

چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟

چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟

چرا تو خونه ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟

چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟

چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟

چرا تو شهروند و هایپراستار و ... چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟

چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟

چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟

چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟

چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟

چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟

چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟

چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می خرند؟

چرا فیلم زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟

چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟

چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟

چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟

چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟

چرا مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟

چرا زنها با اینکه قلبا زن زلیلیسم رو قبول ندارن ازش دفاع میکنن؟

چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟

چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟

چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟

چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟

چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟

چرا بچه ها همه خانوما رو خاله خودش میدونه ؟

چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه؟

چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه رقصید؟

چرا سه تار سه تا تار نداره؟

چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟

چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟

چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)

چرا زنها لوازم ارایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟

چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟

چرا مردها فرق آرایش ۵٠ هزارتومنی با آرایش ١.۵ میلیون تومنی رو نمیفهمن؟

چرا زنها 256 رنگ رو با اسم بلدن درحالیکه در طبیعت 10-12 رنگ بیشتر وجود نداره؟

چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟

چرا داماد باید برقصه ؟

چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟

چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟

چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟

چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟

چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟

چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟

چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

چرا آدمها وقتی عکس میگیرن روپنجه بلند می شن؟

چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟

چرا راننده تاکسی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟

چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟

چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟

چرا مردها مناسبتها رو فراموش میکنن؟

چرا زنها سالوادور و فارسی 1 رو از شوهراشون بیشتر میبینند؟

چرا آخه ؟

تفاوت ها

 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا  را  نمی دانم  -  اینجا شده پائیز ، آنجا را

نمیدانم  -  اینجا فقط رنگ است ،  آنجا  را نمیدانم  - اینجا دلی تنگ

است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا

يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك

دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.هی با خود فکرمی کنم 

چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان

این است و آنها در آن سر دنیا ، عرق میخورند و وضع شان آن

است! -  نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع  ریختن و

خوردن

تجديد فراش

تجدید فراش

--------------------------- زن می فرماید ----------------------------

همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش
در پی آ یینه بین و فال و فنجانم همش

حال و روزم از لحاظ روحی اصلا خوب نیست
هیچ می پرسی چرا در پای قلیانم همش؟

صبح، بی بی گل برایم یک خبر آورده بود
ازهمین رو با تاسف ، کلّه جنبانم همش

عاقبت تصویب شد قانون تجدید فراش
دارم احساس بدی، غمگین و نالانم همش

مثل سیر و سرکه می جوشد دلم ، دلواپسم
چونکه با اسم هوو می لرزد این جانم همش

همسر خوبی نبودم ، می پذیرم کاملا
خاطرت آسوده باشد فکر جبرانم همش

مُرد دیگر آن زن خود خواه لوس بی ادب
بعد از این یک خانم خوش خلق و مامانم همش

بوده ام ولخرج تا امروز اما بعد از این
در پی کفش و لباس و کیف ارزانم همش

هرچه می خواهی برایت می پزم عالی جناب
قرمه سبزی یافسنجان ؟تحت فرمانم همش

جای کافی شاپ و استخر و سونا و سینما
بیشتر پیش شما در خانه می مانم همش

جیغ هایم ، نعره هایم ،اخم هایم را ببخش
یک مریضی بود و فعلا تحت درمانم همش


نیستی آش دهن سوزی ولی با این همه
بی شما حس می کنم در سطر پایانم همش


  مرد می فرماید    ---------------------
گفتم ای یارم، نگارم، همسرم اصلا نترس
کاسبی ها راکد و در اوج بحرانم همش

بنده فکر پاس چک هامم نه تجدید فراش
هیچ می پرسی چرا سر در گریبانم همش

ازدواج این روزها آن هم مجدد، ساده نیست
تازه از آن بار اول هم پشیمانم همش

شما يادتون نمياد


 


شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک
روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید
ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم



شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه
میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم


شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می
پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و
ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و
نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...


شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو


 شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی
میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

 شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

 شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره،
بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می
چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه
میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه
عمرا پیاده می شدیم

 شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با
طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد
یا سیاه و کثیف می شد

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد
عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر
کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا
میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

 شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم
مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
 شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق
فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند
برگ ميزديم ميشد انيميشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه
های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست،
اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر
کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم
مدرسه

 شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش
میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

 شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که
مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما
یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟
(قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا
سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه،
کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از
انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای
صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت
با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این
مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی
ی (تیتراژ سریال هانیکو)


شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک
ابر پر ز باران

 شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود
و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

 شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار
بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

 شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح،
رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم


 شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود
درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که
بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم
خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))

 شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در
مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو
اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ
میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون،
تو کتاب تعلیمات اجتماعی

 شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی
رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

 شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

 شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های
آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو
زنگ خونه ها و فرار میکردیم

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به
شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک
تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه
فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه
گندیده میداد

 شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ
بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک
چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد،
محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما
تا سر اینجا خوندیم :دی

 شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت
صاف و صدای شمرده شمرده ش

 شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی
داغه، دایی چاقه

 شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

 شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول
بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با
عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر
برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی
کشیدند. تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی
میلرزید!! آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه
کودک و نوجوان

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد
(مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه
ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش
کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:   آتیش آتیشم، آتیش
آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای
هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت:
بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

 شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

 شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا


شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم
به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم

همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن
ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم
و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان

 شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین
تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

 شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه
خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای
قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود
ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی
ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

 شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز
بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

 شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو
میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه
ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست
نمیشه

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است...
قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه
های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای
موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن
میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
دکتر علی شریعتی