براي تو


یه عمر که از چشم تو دورمو

کنار توام بی تو هر ثانیه

صدا میکنم اسمتو با خودم

نبینم که جات پیش من خالیه

هوس کردم امشب که دستاتو باز

دوباره تو دست خودم حس کنم

تو رو از همونی که از من گرفت

یه امشب برای خودم قرض کنم

بذار حس کنم امشبو با منی

کنارم تو بارون قدم میزنی

برای من این دلخوشی کافیه

بذار حس کنم امشبو با منی

تو این لحظه چشماتو از من نگیر

من از بودن تو نفس میکشم

بهت قول میدم نباشی یه روز

از این زندگی پامو پس میکشم

نمیشه تظاهر به خوبی کنم

خودت تو یه راهی نشونم بده

بمونم به پای تو تا آخرش

اگه جای خالیت امونم بده

بذار حس کنم امشبو با منی

کنارم تو بارون قدم میزنی

برای من این دلخوشی کافیه

بذار حس کنم امشبو با منی


"شعر از محسن حق نظری فقط زيبا بود گذاشتم"

.........

   يه وقتايي با خودم فكر ميكنم كه چطور ميشود يك انسان براي بهتر شدن شرايط زندگيش تلاشي مضاعف و البته شبانه روزي كند و ناگهان آنچنان همه چيز برهم بريزد كه هيچ كس جز خداي بزرگ توان درست كردنش را ندارد. پس اي خداي بخشنده و مهربان تو خود نيز شاهد بودي كه چطور از صفر شروع كردن و از هيچ به اينجا رسيدند و اكنون تا هميشه بايد نگران باشند تا مبادا شرايط سلامتيش وخيم تر نشود، نميدونم حكمت است، رحمت است و يا آزمايش ولي شايد اين بندگان طاقت اين همه سختي را نداشته باشند.


پي: وظيفه ما نيست كه دلواپس فاصله هاي دور و مبهم و ناشناخته اي كه در پشت ابر و تاريكي پنهان شده اند باشيم، بلكه بايد وقت خود را صرف آن چيزهايي بكنيم كه در دسترس ما قرار گرفته اند.