تو
پاي دوست داشتن كه در ميان باشد، دل تنگي دمار آدم را درميآورد ....!
من و تو يه عكس 2 نفره به اين دنيا بدهكاريم ....
نميداني چه لذتي دارد روياي داشتن تو در ميان تلخكاميهايم.
پاي دوست داشتن كه در ميان باشد، دل تنگي دمار آدم را درميآورد ....!
من و تو يه عكس 2 نفره به اين دنيا بدهكاريم ....
نميداني چه لذتي دارد روياي داشتن تو در ميان تلخكاميهايم.
سرعتي داره ميره و من غافلم. ايكاش ميشد از همه دوستاني كه طي اين چندسال
به هر نحوي اذيتشون كردم عذرخواهي كنم. بهرحال مشغله اس ديگه يهويي رفتم سه
سال ديگه اومدم لامصب سرعت نيست كه مثل نور ميمونه، عمر رو ميگم.
اين چند وقت اصلا روزاي عجيبي بود!!!! در عين اينكه كارم خيلي زياد شده در همين حين هم اتفاقات تلخ و شيرينم زياد رخ داده كه هم شادي بوده و هم غم.
اول پدر يكي از دوستام فوت كرد، درست مدتي كوتاه خواهر يكي ديگه از دوستام و دوباره پدر يكي از دوستاي صميميم بعد مادر ديگري و دوباره برادر ديگري ( البته همه اين دوستان از همكارانم هستند) و در فاميل هم يكي از بزرگان خاندان، يني نمي شد از اين مراسم در بياي و فراموش كني ديگري از راه مي رسيد. يه وقتاي فكر ميكنم اين يه تلنگر به من كه فلاني داري به سر صف نزديك ميشي كمي هم بفكر خودت باش، خلاصه اين شد گفتم از همين جا خيلي زودتر يه حلاليتي بطلبم مبادا فرداي نباشد.
اما قسمت شاد داستان دو مراسم عروسي به فاصله دو روز بود كه البته اين خبر آخري رو در همون مراسم عروسي اول دادن كه يه جورايي از دماغمون درآوردن. اما مراسم شاد دوم بسيار عالي بود شايد سالهاست در مراسمات مختلف بودم اما اينقدر بهم نچسبيده بود واقعا دوستان آنقدر اين مراسم خوش گذشت كه اثراتش هنوز در خوابهاي شبهاي گذشته ام ماندگار است. براي همين تونستم كمي اين درد و غمهاي گذشته رو هم فراموش كنم. همين لذت و خوشي بود كه منو بفكر انداخت تا اينجا بنويسم كه چقدر خوشحالم از اينكه رفتم به اين مراسم و ترديد نكردم براي نرفتن، چون دچار ترديدي بودم كه نگوووو.
دوستان عزيز جاي همه اتون خالي بود.
گاهی وقتا که به تو فک می کنم
دلم از اینکه نباشی میگیره
واسه من معنی آزادی تویی
هر پرنده توی قفس میمیره
تو بمون زندگی با تو رویایی میشه
قصه ی عشق ما چه تماشایی میشه
یه عمر که از چشم تو دورمو
کنار توام بی تو هر ثانیه
صدا میکنم اسمتو با خودم
نبینم که جات پیش من خالیه
هوس کردم امشب که دستاتو باز
دوباره تو دست خودم حس کنم
تو رو از همونی که از من گرفت
یه امشب برای خودم قرض کنم
بذار حس کنم امشبو با منی
کنارم تو بارون قدم میزنی
برای من این دلخوشی کافیه
بذار حس کنم امشبو با منی
تو این لحظه چشماتو از من نگیر
من از بودن تو نفس میکشم
بهت قول میدم نباشی یه روز
از این زندگی پامو پس میکشم
نمیشه تظاهر به خوبی کنم
خودت تو یه راهی نشونم بده
بمونم به پای تو تا آخرش
اگه جای خالیت امونم بده
بذار حس کنم امشبو با منی
کنارم تو بارون قدم میزنی
برای من این دلخوشی کافیه
بذار حس کنم امشبو با منی
"شعر از محسن حق نظری فقط زيبا بود گذاشتم"
يه وقتايي با خودم فكر ميكنم كه چطور ميشود يك انسان براي بهتر شدن شرايط زندگيش تلاشي مضاعف و البته شبانه روزي كند و ناگهان آنچنان همه چيز برهم بريزد كه هيچ كس جز خداي بزرگ توان درست كردنش را ندارد. پس اي خداي بخشنده و مهربان تو خود نيز شاهد بودي كه چطور از صفر شروع كردن و از هيچ به اينجا رسيدند و اكنون تا هميشه بايد نگران باشند تا مبادا شرايط سلامتيش وخيم تر نشود، نميدونم حكمت است، رحمت است و يا آزمايش ولي شايد اين بندگان طاقت اين همه سختي را نداشته باشند.
پي: وظيفه ما نيست كه دلواپس فاصله هاي دور و مبهم و ناشناخته اي كه در پشت ابر و تاريكي پنهان شده اند باشيم، بلكه بايد وقت خود را صرف آن چيزهايي بكنيم كه در دسترس ما قرار گرفته اند.
بالاخره پس از حدود يك ماه و اندي تنبلي، دوباره عزم رو جزم كردم و از ابتداي هفته پياده روي صبحگاهيم رو شروع كردم اون توي پارك كه درست در مركز شهر قرار داره.قبل از اينكه بخواهم در مورد جزييات بيشتر بگم اين پست بايد ديروز گذاشته ميشد كه هم تازه باشد و هم به روز ، منتها بدليل جابجايي كاري نشد.
ديروز حدود ساعت شش و نيم صبح و مطابق روال گذشته و روز قبل براي پياده روي به پارك مذكور رفتم و بنا به عادت هميشگيم هندزفري موزيك هم در گوش، شروع كردم به قدم زدن كه با منظره هاي جالبي برخورد كردم و آن هم ريختن برگهاي فراوان در زير درختان بود (كه فكر كنم بدليل وزش باد در شب گذشته و ساعات ابتدايي همون روز بود) ناخداگاه يادم آمد تصوري كه همه از پاييز داريم و خش خش برگها زير پاهاي عابران و خودم به همين دليل صداي موزيك رو قطع كردم و تا مي تونستم از صداي خش خش برگها در زير پاي عابران(ورزشكاران ديگر) و بخصوص خودم لذتي بردم وصف ناشدني،جاي همه سالهاي گذشته كه شنيده بودم و تجربه نكرده بودم.
پي نوشت 1: از همين از دوست گراميم كه اين هديه خوب(هندزفري) رو براي همين ورزش صبحگاهي من تهيه كرد تشكر ميكنم و بدان كه در هر قدمي كه برميدارم بيادتم.
حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیدهاید که دنده عقب میرفته که به ماشین یک کانادایی میزند و پلیس که میآید، از راننده ایرانی عذرخواهی میکند و میگوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی شده شما دنده عقب میرفتید!"
حالا اتفاق جالبتری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش را متوقف می کند. پلیس میآید کنار ماشین و میگوید:
"گواهینامه و کارت ماشین!" اصفهانی با لهجه غلیظی میگوید:" من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست.
من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتین."
مامور پلیس که حسابی گیج شده بوده بیسیم میزند به فرماندهاش و عین قضیه را تعریف میکند و درخواست کمک فوری میکند.
فرمانده اش هم میگوید که او کاری نکند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل میرساند و به راننده اصفهانی میگوید:
آقا گواهینامه؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در میآورد و میدهد به فرمانده. فرمانده میگوید: کارت ماشین؟ اصفهانی کارت ماشین را که به نام خودش بوده از جیبش در میآورد و میدهد به فرمانده.
فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور میدهد راننده در صندوق عقب را باز کند. اصفهانی در را باز میکند و فرمانده میبیند که صندوق هم خالی است.
فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی میگوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!"
اصفهانی میگوید: "چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم میخواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم؟"
پي نوشت 1: بي بهانه بخاطرم مي آيي ......... شايد همين است معني دوست داشتن !!!