خيلي آهسته و آرام دو بطري آب را پر كردم و با كمي استرس همراه با ترس اومدم سمت چادر ديدم سفره شام هم بر پا شده (آره شام ساعت 2 نصف شب براي اولين بار در زندگيم) من هم نشستم و بعد از شام هر كس جاي خودش دراز كشيد و خوابيد دو ساعتي نگذشته بود كه ديدم يه صدايي مياد شبيه خوروپف كمي كنجكاو شدم و البته كمي نگران گفتم نكنه كسي خوب نفس نمي كشه اينجوري شده با همه خستگي يه نگاهي انداختم ديدم نه صدا از ما نيست كمي كه بيشتر دقت كردم (البته با تمام خواب آلودگيم) ديدم صدا از بيرون و متعلق به گرازهاست چسبيده به چادر دارن دنبال غذا ميگردن اولش كمي نگران شدم بعد ديدم نه با چادر كاري ندارند دوباره خوابيدم صبح بيدار شدم ديدم اثري از گرازها نيست آخه به محض روشنايي سريعا ناپديد مي شوند اين علت حتي اگر با چراغ قوه هاي قوي هم به سمتشون بگيرين كاملا محرز خواهد بود البته هواي خنك صبگاهي همراه با نسيم كه هنوز هم بعد ازگذشت چند ماه حسش ميكنم بسيار فوق العاده بود خلاصه صبحانه خورديم و ساعت 10 كمي هوا گرمتر شده و گروه هاي كه صبح راه افتاده بودن(از سرچشمه) داشتن از راه مي رسيدن منم ديدم هوا كاملا براي آب تني مهياست تني به آب زدم ولي داخل آب كه قرار ميگرفتي خيلي سرد بود و عضلات كاملا منقبض مي شدن منتها آفتاب بعد از آب تني گرم بود و بسيار لذت بخش و همین باعث ميشد كه آب تني بيشتر و بيشتر لذت بخش بشود براي همين تا ظهر درون آب بوديم و ديگران هم با ديدن ما كم كم به جمع ما يعني درون آب پيوستن.
بعدازظهر كمي اطراف درياچه گشت و گذار كرديم ولي جاهاي ديدني تر اون با درياچه فاصله داشت كه نزديكترين اون حدود يكساعت ونيم بود ( بالاي درياچه) كه بدليل خستگي همراهان و همينطور فرصت كوتاه استراحت براي برگشت متاسفانه نشد كه بريم و يكي از دلايلي كه اين سفر بيش از 3 روز زمان نياز دارد همين است تا فرصت استراحت و ريكاوري براي برگشت داشته باشي چون راه برگشت واقعا سخت تر است آمدن بود و ما هم قرار بود فردا صبح زود راه بيافتيم تا قبل از گرماي ظهر برسيم.
صبح روز دوم ساعت 6 بيدار شديم و وسايل رو جمع كرديم و ساعت هفت مشغول بارگيري وسايل بر روي الاغ شديم و 30/7 راه افتاديم بعد از كمي حركت و ديدن مناظر اطراف تازه فهميديم راهي كه اومديم چي بوده، چجوري بوده و كجا قرار داريم، واقعا فوق العاده بود و استثنايي من كه با همه اي مشقت راه محو زيبايي طبيعت بكرش شده بودم و لذت مي بردم هر چند سختي راه هم بسيار طاقت فرسا بود چرا كه حدود 12 كيلومتر سربالايي پيش رو داشتيم اونم چه سربالايي (براي راهنمايي دوستان كه بتونن بيشتر لمس كنن قسمت بالاي پارك جمشيديه كه بسمت بالاترين قسمت ميريم منتها بصورت پله اي مي باشد تصور كنين) و البته آفتاب كوهستان كه گرم و سوزنده هم بود هر چقدر راه مي پيمودي باز هم كوه مي ديدي و كوه بالاخره حدود ساعت 11 رسيديم به دومين ايستگاه از سمت گهر كه همون اولين ايستگاه از سرچشمه مي باشد، بدليل گرما و راه دشوار تقريبا قند خون همه افتاده بود براي برطرف كردن اون و همچنين دادن انرژي آبميوه اي نوشيديم و مقداري آب و البته تعدادي هم شكلات، راستي در زمان استراحت به پيرمردي برخورديم كه حدود 75 سالش بود باور نمي كنيد اگر بگم در فاصله يك ربع استراحت ما به قدري دور شده بود كه به سختي مي توانستي ببينيش اون هم دليلش لباس يا همون كت تيره رنگش بود اين كمي مارو به خودمون آورد و باعث شد كمي جمع و جور بشيم و خانمها كه تا اونجا مغزمونو خورده بودن كه چرا آورديمشون اونجا و اين همه جاي ديدني ديگه كه مي تونستي با زحمت كمتري بريم ديگه هيچي نگفتن حتي تا انتهاي راه، تازه گاهي هم ابراز خرسندي ميكردند كه آمدن و ديگه شايد فرصتي پيش نيايد بيايند. ساعت 13 رسيديم به سرچشمه بار رو خالي كرديم و ريختيم داخل ماشين استارت زديم كه راه بيافتيم ماشين من روشن شد ولي مال پدرم روشن نشد حالا حدس بزنيد چي شده موقع رفت هوا تاريك بود و پدرم چراغهارو روشن گذاشته و باطري خوابيده بود تصور كنيد با همه اي خستگي راه يكي از ماشينها هم روشن نميشد. خلاصه بعد از 40 دقيقه روشن شد و راه افتاديم به سمت خانه حدود ساعت 15 رسيديم خونه كسي هم حال غذا درست كردن نداشت من پريدم بيرون و يكي از اون كبابي هاي معروف بروجرد كبابي گرفتم و اومدم لحظه اي كه رسيدم خانه انتظار داشتم همه انتظار رسيدن منو داشته باشن كه ديدم هر كسي گوشه اي روي زمين دراز كشيده و حال تكون خوردن نداره، بعد از صرف ناهار و البته استراحت تصميم گرفتيم كه سالهاي بعد حداقل يكبار به گهر برويم.


