نميدونستم از كجا شروع كنم
اين چند وقت اصلا روزاي عجيبي بود!!!! در عين اينكه كارم خيلي زياد شده در همين حين هم اتفاقات تلخ و شيرينم زياد رخ داده كه هم شادي بوده و هم غم.
اول پدر يكي از دوستام فوت كرد، درست مدتي كوتاه خواهر يكي ديگه از دوستام و دوباره پدر يكي از دوستاي صميميم بعد مادر ديگري و دوباره برادر ديگري ( البته همه اين دوستان از همكارانم هستند) و در فاميل هم يكي از بزرگان خاندان، يني نمي شد از اين مراسم در بياي و فراموش كني ديگري از راه مي رسيد. يه وقتاي فكر ميكنم اين يه تلنگر به من كه فلاني داري به سر صف نزديك ميشي كمي هم بفكر خودت باش، خلاصه اين شد گفتم از همين جا خيلي زودتر يه حلاليتي بطلبم مبادا فرداي نباشد.
اما قسمت شاد داستان دو مراسم عروسي به فاصله دو روز بود كه البته اين خبر آخري رو در همون مراسم عروسي اول دادن كه يه جورايي از دماغمون درآوردن. اما مراسم شاد دوم بسيار عالي بود شايد سالهاست در مراسمات مختلف بودم اما اينقدر بهم نچسبيده بود واقعا دوستان آنقدر اين مراسم خوش گذشت كه اثراتش هنوز در خوابهاي شبهاي گذشته ام ماندگار است. براي همين تونستم كمي اين درد و غمهاي گذشته رو هم فراموش كنم. همين لذت و خوشي بود كه منو بفكر انداخت تا اينجا بنويسم كه چقدر خوشحالم از اينكه رفتم به اين مراسم و ترديد نكردم براي نرفتن، چون دچار ترديدي بودم كه نگوووو.
دوستان عزيز جاي همه اتون خالي بود.