اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی،خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن

خالی از لطف نیست.

عبدی می‌گوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟

گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و

هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.

 

پي نوشت اول: مطلبي خوندم در جايي از مرحوم حسين پناهي هر چه كردم ننويسمش

نشد،مرا ببخشيد اگر مطلب از خودم نبود.

پي نوشت دوم :

با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا

بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی !

خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام

تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت :

دوستت دارمــ خاص ترین مخـاطب خـاص دنیـا !