اینجا آسمان ابریست ، آنجا  را  نمی دانم  -  اینجا شده پائیز ، آنجا را

نمیدانم  -  اینجا فقط رنگ است ،  آنجا  را نمیدانم  - اینجا دلی تنگ

است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا

يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك

دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.هی با خود فکرمی کنم 

چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان

این است و آنها در آن سر دنیا ، عرق میخورند و وضع شان آن

است! -  نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع  ریختن و

خوردن