در حضور خارها هم ميشود يك ياس بود، در هياهوي مترسكها پر از احساس بود ميشود حتي براي ديدن پروانه ها، شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده، بال در بال، نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه را داس بود كاش ميشد حرفي از "كاش ميشد" هم نبود، هر چه بود احساس بود و عشق و ياس

در مشرق عشق، دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس، اميد تويي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد، تويي